این شعر از خودمه ها ![]()
![]()
![]()
به سنگینی یک سیب گرفتار شدیم
از خانه برون شدیم و بیمار شدیم
از حلقه ی خفتگان چو سر بر کردیم
انگشت نمای جمع آفاق شدیم
از خانه برون شدیم ما را دیدند
از شاخه ی بی عشقی ما را چیدند
از برای تعلیم و تعلّم در عشق
ما را به فلک گرفته و پرسیدند:
تکرار کنید همی صیغه ی عشق
گفتیم که نیست چیزی الا عشق
گفتند همی عشق فزون تر از درک شماست
گفتیم که پیمانه ی عشق پیموده ی ماست
از دام و دد چه ترسیم که ما
عاشق شده ایم و ترس پا خورده ی ماست
اوج و فرود این بیابان دام ره ماست
چون شیردلیم عشق جولانگه ماست
از عشق سخن گفتن کاری سهل است
لیکن دردل و سر هزاران جهل است
از مدرسه ی عشق برون شدیم تا می خانه
دیدیم همه را باده به دست و مست و هم دیوانه
یک جرعه طلب کردیم از ساقی عشق
پیر دردی کش درداد فغان و ناله
این کیست طلب کند همی باده ی عشق
بیرون ببریدش که شود افسانه
گفتیم که بیرون نرویم زین دیر خراب
ماییم خراب و بی خود و بی خانه
ای پیر تو از بهر چه نهی ام کردی؟
آیا یاد از ایام جوانی کردی؟
پیر میکده به خود گفت چه سود
از گفتن غم نامه به این مرد صعود؟؟!!!















